تبليغاتX
یه روز خوب میاد...
یه روز خوب میاد...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 6 دی1390 توسط مینا |
دوستای خوبم سلام....

لازم دونستم به عرضتون برسونم که این وبلاگ ومطالبش اشاره به شخص خاصی نداره وهرگونه برداشت

شخصی از اون اشتباه محض هست.

همه منو به خنده های باصدا می شناسن ؛

این بالش بیچاره ، به گریه های بی صدا . . .

وقتی میفهمی موجود دیگری را بیشتر 

از خودت دوست داری از اینجا احمق بودنت شروع میشه ......

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 فروردین1391 توسط مینا |
دوستان عزیز وب به فروش نمیرسد....لطفا دیگه چرت نگین.....من دیگه نت ندارم که بیام
نوشته شده در تاريخ جمعه 4 فروردین1391 توسط مینا |
خیلی دلم واسه وبم تنگ شده!!!!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 اسفند1390 توسط مینا |

اخلاقم گنده؟؟به خودم مربوطه!! .غرورم از حد گذشته ؟؟به خودم مربوطه!! ...تمام زندگیم خودخواهانه ست؟؟ زندگی خودمه!!ازعده ای متنفرشدم؟؟به خودم مربوطه!!دوس دارم تنها باشم؟؟حسِ خودمه!!دوباره عاشق

شدم؟؟دله خودمه!!نگاهم به نگاهه اون دوخته ست؟؟چشمای خودمه!!ازروابط فامیلیه الکی خوشم نمیاد؟؟سلیقه ی خودمه!!صدای خنده هام ازحد عادی بلندتره؟؟خوشحالی خودمه!!بایه تلنگری به هق هق

میفتم؟؟دردِخودمه!!عده ای رابه فراموشی سپردم؟؟ حافظه ی خودمه!!دلم می خواد این جوری باشم!!مجبور به تحمل من نیستید!!!! .راحتم بذارید....زندگیه خودمه....!!!!!پس لطفا همه تون با هم(بای تا ابدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد)

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 اسفند1390 توسط مینا |
امروز اومدم حرف دلمو بزنم....حرفی که خیلی وقته میخواسم بگم....میخوام بگم از همه ی شما آدما تو این دنیای مجازیه بدم میاد....از اون آدمای مشکوکی که میان کامنت میذارن و میرن تا اونی که همه ی آمارشو میدونم....از همه متنفرم....اینجا هر کس به خودش اجازه میده هر چی میخواد بگه....هر برداشتی میخواد بکنه و از من هر آدمی میخواد واسه خودش بسازه.....اینجا هر کسی خودشو نخود هر آشی میکنه....دنیای اینجا از دنیای واقعی کثیف تره....همه خودشونو از بقیه سر میدونن....چون میدونن قرار نیست هم دیگه رو ببینن به خودشون اجازه ی زدن هر حرفی رو میدن....من این وبلاگمو میبندمو میرم....از وبلاگ گروهیتونم میرم تا به مشکل نخورین...میتونین اسممو حذف کنین ازش.....اگه هم یه روزی یه وبلاگ زدم نمیخوام هیچ کدومتون آدرسشو داشته باشین....سالهای خوبی داشته باشین....

..............

یاد آن روز که باران میگرفت

             گل سرش را به گریبان میگرفت

آسمان یک ریز تا وقت سحر

            دشت وصحرا را به دامان میگرفت

یا آن ایام رویایی بخیر

           کاش باز هم باران میگرفت!                

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 اسفند1390 توسط مینا |
این تو نیستی که مرا از یاد برده ای
این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند
صحبت از فراموشی نیست ، صحبت از لیاقت است !!!

.................

*هوراااااااااااااااا....بچه مگسام دنیا اومدن....بهم تبریک بگبن.....امیدوارم پاقدمشون خوب باشه!

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 اسفند1390 توسط مینا |
بی صدا رها می کنم بغض زخم هایت را...

و همه می گویند،

خوش به حالش!!!!

چه آسان فراموش کرد....

........

*یه پست دیگه میزارم میرم لالا......

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 اسفند1390 توسط مینا |
ساعت از نیمه شب گذشته است...

و من به این می اندیشم.....

اگر کاری که عشق بامن کرد... با تو میکرد.........

چند روز دوام می آوردی؟؟؟....

........

*یکی میگه زیاد آپ میکن....از رو بیکاریه :)

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 اسفند1390 توسط مینا |
کســـــــی هستــــــــــــــــ

کــه شـانــه هـایـش را بــه مـــن قـرض بـدهـد

تــــا یکــــــــ دل سیــر گریــه کنــــــــم؟؟!

بــدون هیــچ حـرفــــــــ و سـوال و نصیحتــــی...

.........

*من نه خودخواهم...نه مغرور...نه بد اخلاق....هی باتوام.....سخت در اشتباهی!

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 اسفند1390 توسط مینا |

ایـن روزهــا...
عجیـب دلـم بـچگـی مـی خواهـد …
خستـه ام...

فـقط یـک قـلم لطـفاً …
می خواهـم خـودم را خط خـطی کنـم...

.............

* مصنــوعی لبخنــد زدنت را می گــذارم به حساب هر چیزی ..الا اینکــه دلت را زده باشــم... :)

*خیلی از بعضیا بدم میاد....:(    

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 اسفند1390 توسط مینا |
تنهایی آدمی را عَوض میکند.

از تو چیزی میسازد کہ هیچ وقت نبودی...

گاهی آنقدر بی تفاوت می شوی کہ حتی اگر در جایی با هم دیدیشان

حتی پلک هم نزنی!

گاه آنقدر حساس کہ خاطره هایش تو را یکسره خاکستر کند!

... آنقدر با خودت حرف می زنی کہ وقتی به او رسیدی لام تا کام دهانت باز نمی شود .

ساعتها زیر دوش می نشینی بہ کاشی های حمام خیره می شوی...

غذایـت را سرد می خوری...

ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام!

ساعتها بہ یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی!

شبها علامت سوالهای فکرت را می شماری تا خوابت ببرد!

.

.

.

.

تنهایی از تو آدمی میسازد کہ دیگر شبیه آدم نیست...

............

* یه چیـزی ناراحتـم میکنه ... اما نمیـدونم چیـه ... !!!

 * یه سـری حـرفا گفتـنی نیـس ... :|

 * کلـا زندگـی کردن واسـه آدم ضـرر داره

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط مینا |
و چقدر تازگی دارد برایم
روزهایی که به امید آمدن کسی دلخوش نیستم
و شبهایی که از نیامدنش دلگیر نمی شوم...
"بی کسی هم عالمی دارد....

.............

* به کسـی که از دستـت عصبانیه لبخنـد بزن ... این تنهـا راهیه که نابودش میکنی !

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط مینا |
من خیلی وقته از کسی ناراحت نمیشم ...
تمام سختیش یه خنده زورکی ...
و شونه بالا انداختن الکیه...
خیلی وقته خیلی چیزا رو میدونم و خودمو میزنم به ندونستنشون...
سختیش یه لحظه حرف عوض کردن و بی خیال شدنه....

...................

 * اعصابـم به شـدت خورده ! : |

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط مینا |
دست ها بالا بود

هرکس سهم خودش را طلبید

سهم هر کس که رسید

داغ تر از دل ما بود!

نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود!

سهم من چیست مگر؟!

یک پاسخ!

پاسخ یک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتی تا ته دلتنگی ها

شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند

...........

 * همـون طور که نمـره دلیل بر هـوش نیـس ... سن هم دلیل بر عقل و شعور نیـس !

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط مینا |
به سرنوشت بگویید......

اسباب بازی هایت بی جان نیستند...

آدمند...

می شكنند...

آرام تر.....

............

 * ســـرم خیــــلی خیلــــی درد میکنــه !

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط مینا |
این پست را سکوت می کنم تو بنویس...
تو بنویس ...
بنویس از دلتنگی هایت ، از دردهایت ، از هرچه دلت می گوید !...
بنویس...
دلتنگی ات را با جان و دل می چشم

.........

 * عـاشق آهنگـ وبمـم... :)

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط مینا |
به سرنوشت بگویید......

اسباب بازی هایت بی جان نیستند...

آدمند...

می شكنند...

آرام تر.....

...........

* آخـرش چی میـشه ؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط مینا |
خدایا......

بابت آن روز
که سرت داد کشیدم متاسفمـــــــــ...!!!
من عصبانی بودم
برای انسانی که تو میگفتی ارزشــــَش را ندارد و مــــــــــن پا فشاری می کردم!

...........

*دنبال ِ نیمه گمشـده تـون نگردیـد ... خدا بعضیا ر لنگه به لنگه آفریـده !

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 اسفند1390 توسط مینا |
                                              شمایی که کسی دوستتان دارد!!!

                                                               بله!!!!!!

                                                         باشما هستم

                                               هیچی.... فقط خوش بحالتان!!!

                                                          ..................

*میخوام قالبموعوض کنم اما هیچ قالبی به دلم نمی شینه!:(

*اگه یه روز آپ نکنم میمیرم :)

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 اسفند1390 توسط مینا |
روزی هزار بار باید برای دوستانم توضیح بدهم

که در دنیای بیرون از شعرهایم

پای هیچ عشقی وسط نیست

باور که نمیکنند....

.........

آهای شما که از هیچی خبر نداری لطفا زود قضاوت نکن...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 اسفند1390 توسط مینا |
بوی بهار میاد . .
نو ر و ز...
لعنت به این احساس خوب !!!
ما به چیزای خوب عادت نداریم . .
خدایا هواییمون نکن ...!!!
.........
مـا رفتیـم که بعـد از 13 اینجـا رُ آبـاد کنیـم : )

مراقـب ِ خودتون باشیــد ... دوستـون دارم زیــاد :*

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 اسفند1390 توسط مینا |

سلام خدا جون.....الهی فدات بشم...عاشقتم....بازم مثل همیشه گل کاشتی...من همیشه بهش گفتم خدا همه مونو تا لبه ی پرتگاه میبره ولی دقیقا لحظه ی افتادن دستمونو میگیره......لحظه ای که فکر میکنی دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی خدا خودشو بهت نشون میده.....خیلی خبر خوبی بود ...خوشحال شدم ...شاید بیشتر از خودت....کاش همیشه شاد شاد شاد باشی....وااااااااای!!!!!باورم نمیشه همه چی حل شد....خدایا میمیرم واست...خیلی ماهی....عااااااشقتم خدا جونم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط مینا |
تو سکوت میکنی...

فریاد زمانم را نمیشنوی

یک روز من سکوت خواهم کرد

تو آن روز برای اولین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید.....

............

دقـت کردیـن من خیلی غـر میزنم :-"

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط مینا |
اینجا زمین است،

زمین گرد است.

تویی که مرا دور زدی!!!

فردا به خودم خواهی رسید،

حال و روزت دیدنیست......

...............

یکـی این کاکائوآ رُ از جلو چشـام برداره :| دارم جـــــوش میزنم !!! :|

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط مینا |
تقریبا همه ی وبلاگا سال نورو تبریک گفتن.....اما من تبریک نمیگم....چون از عید خوشم نمیاد....فقط میگم سال خوبی داشته باشین....

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط مینا |
حرفـ هايم را گفتـم ... بـاور نـکردی

ديـگر چيـزی نمیـگويـم

سـکوت ميـکنـم
........
کی میاد بریم شیکاگو؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 اسفند1390 توسط مینا |
سلام دوستان....خوبین؟من که حالم خیلی گرفته س!!!!دیشب یه خوابی دیدم....خواب دیدم تو یه خیابونی بودم یه میدون داشت دور تا دور خیابونم پر از درخت بود برگای درختا هم زرد و نارنجی بود بارونم اومده بود همه ی زمینا خیس بود.....منم فقط وایساده بودم نگاه میکردم....گوشی موبایلمو بیرون آوردم عکس بگیرم اما هر کاری کردم نشد.....اصلا من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوین....خیلی منظره ی خوشکلی داشت....کاش نقاشیم خوب بود صحنه شو میکشیدم.....رفتم از یه خانومه پرسیدم اینجا کجاست گفت شیکاگو......صبح که از خواب پا شدم اولین کاری که کردم اومد تو گوگل خیابونای شیکاگورو سرچ کردم......اصلا شباهتی به خواب من نداشت.....ساختمونای شیکاگو خیلی مدرن بود در حالی که ساختمونای خواب من همش ساده ومعمولی بود.....فکر کنم خانومه بهم دروغ گفت....حالا هینجا از خدا میخوام یه کاری کنه حتی واسه یه ساعتم شده تو واقعیت بتونم اونجارو ببینم.....حالا این شد یکی از آرزوهام.......وااااااااااای حتی فکر کردن به اون خیابونم دیوونه م میکنه....بابا این همه شهر....این همه کشور.....اصلا این همه روستا.....چرا من باید تو این یزد بی آبو علف دنیا بیام....کی جوابمو بده!!!!من که دیگه شخصا اصلا یادم نیست بارون چه شکلیه!!!!خدایا کاش یه روز خوب بیاد که منم برم از اینجا!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390 توسط مینا |

روی من شرط بـبند

تمام " دل " ها را رد کرده ام

چشم بـسته این قـمار را می بَری

دوست داشتن تو " دلیل که نه دل " میـخواهد

.............

یکـی بهـم گفـت که مـن بـد شـدم ! :-؟ شایـد درست میـگه بچه م!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390 توسط مینا |
خـــــــدایــــ ــــــــــــــا در گلویم ابـــر کوچــکی ست که خیــال بـارش نـــدارد
میــــــشود مــرا بــغل کنـــی ؟!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 21 اسفند1390 توسط مینا |
من فقط یه دیوونه م.......همینو میخوای بدونی؟؟؟؟؟

.........

هر چی شکست خورده ی عشقه گیر ما میفته!

.: Weblog Themes By Blog Skin :.